لایک کردم - تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 12:16
دیشب دلو زدم به دریا و پست هاشو لایک کردم و مثل همیشه یه کامنت. به کامنتم ری اکشن نشون نداد. و واقعا نمیدونم برداشتش چیه. حتی خودمم نمیدونم قصدم چیه. فقط میدونم کرمی درونم میلولید که کاری کنم. دیشب دا
وزن - تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 12:16
نشستم نمودار وزنمو تو 12 سال گذشته کشیدم! از وقتی داشتم چاق میشدم تا وقتی به اندازه خرس گریزلی گنده و گنده تر شدم. بعد تصمیم گرفتم لاغر شم چون تصمیم گرفتم! در عرض یکسال، 10 کیلو حدودا کم کردم :) و هم
کی گفته پول خوب نیست؟ خانه اش ویران باد... - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 23:42
دیشب دیر رسیدم خونهتمام سرمای انتظار تو جونم رخنه کرده بود.بدنم درد میکردشب زود خوابیدم اما صبح بازم خوابم میومد.تا پاشم و کلاس ثبت نام کنم و برم کتابخونه،شد ساعت 1.تا 5 کارم تموم نشد. تخفیف اسنپ داشت
خواب پیش از موعد - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 23:42
گاهی خواب اذیتم میکنه . تو بحرانی ترین موقعیتها از چیزهایی خبردار میشم که فهمیدنش به صلاح نیست و دنیای واقعی حجاب شده برای دیدنش ولی روح آشفته ی من میره و تو عالم رویا و به حقیقتی که از دید پنهانه نزد
خواستگار معمم - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 23:42
نوزده اردیبهشت امسال این پست رو نوشتم و تیر همین امسال یه آخوند بهم پیشنهاد شد! مامان مردد بود اما من خواب دیده بودم و نمیخواستم فکر کنم اگر اون آدم همین باشه، ما بگیم نه. مامان میگفت دختر.مگه مغز خر
بلاگ هم داره خودشو خراب میکنه - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 23:42
چرا میز کاربری بلاگ اینطوری شده؟ خیلی مزخرفه قبلیه بهتر بود الان نمیشه درست حسابی کار کرد باهاش همینجوری وبلاگ نویسی داره فراموش میشه دیگه تو این شرایط که نباید کار رو سختتر کنن هی. من میخوام فیلم بذارم.نمیشه. چی کار کنم؟
چشم انداز دور - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 23:42
xa0 درحالیکه از سه جا برای کار دارم کشیده میشم و به هر طریقی سعی میکنن جذبم کنن تا دائم پیششون کار کنم و حمالی مو بیش از پیش براشون انجام بدم ، ته ته دلم میگم گور بابای همه تون. من این زندگی رو نمیخوام
لجنزار سیاست - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 23:42
یه بابایی نوشته بود فک کردی برا حکومت کاری داره مشکلات ازدواجو از سر راه امثال تو برداره؟ اون از قصد تو رو درگیر مایحتاج اولیه ات نگه میداره تا فکرت تو همون سطح باقی بمونه ، نکنه ذهنت باز بشه و به مشکلات بزرگتر و بالاتر فک کنی که اوضاع خطری میشه. قبلا بهش فکر کرده بودم ولی از اینکه این فکرا به ذهن ی...
تسلیم راضی - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 23:42
زنگ زدم امسالم کارگر بیاد برا تمیز کردن خونه. وقتی رسید گفت وسایل به من میدین؟ منم رفتم دستکش نو و دستمالا و مواد شوینده رو آوردم. نیم ساعتی که گذشت دیدم بنده خدا رو سرامیک آشپزخونه و سنگ ، پاش هیچی ن
هورمون مداری - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 23:42
دیروز به شدت غمگین بودم و با کوچیکترین چیزی اشک میریختم و دنیا رو تاریک میدیدم. امروز احساس میکنم خوشگل ترینم و دنیا زیباییاشو داره. فردا هم حتما حس میکنم کلی انرژی تو بدنم جمع شده و باید به خلق کمک کنم. به آدمی که جهانبینی اش با تغییر هورمونای بدنش انقد سریع تغییر میکنه چطور میشه اعتماد کرد؟
انشاالله - تاریخ: 1398/10/29 ساعت: 8:56
بچه که بودیم و دوست داشتیم جایی بریم یا کاری انجام بدیم که باید آویزون بابا میشدیم و مطابق میلش نبود یا نمیشد و وقت نمیکرد، وقتی التماسش میکردیم که انجامش بده میگفت انشاالله میگفتیم بابا تو رو خدا بری
عصر گذار، عصر بی خاصیت - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:20
امروز جایی کامنتی میخوندم که از خاطرات به جا مونده ذهنش از سال 88 نوشته بود؛ اون موقع که 6 سالش بوده و همه چیزو خوب نمیفهمیده اما تصویر اون سالها تو ذهنش خط انداخته و با اینکه ربطی به قضایا نداشته ، چ
خوش سیما - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:20
پسره وقتی از در وارد شد، یه همچین قیافه ای داشت. اونقدی ترسیدم که زبونم بند اومد.مامانم همینطور. ابروهاش خیلی تو چشم بود. با چهره تیره اش ، ترکیب خوفناک ایجاد میکرد. خیلیم اعتماد به نفس داشت.و باهوش
رها رها رها من - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:20
تمام مقاطع تحصیلیم،حول و حوش ساعت نه - ده ،از پنجره مدرسه، خیابونا رو نگاه میکردم و آرزو داشتم یه بار،جای اون آدما بیرون باشم...آزاد و رها،بدون اینکه کسی کاری بهم داشته باشه.امروز یه کار بانکی داشتم و از جلو مدرسه راهنمایی مون رد شدم و توش سرک کشیدم!حالا نه دانش آموز بودم ، نه معلم ،نه محصل، نه کارم...
رو به افول - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:20
دیروز یه کاری بهم پیشنهاد دادن که چند سال پیش آرزو داشتم چنین سازوکاری وجود داشته باشه تا من عضوی ازش باشم. ولی امروز بهشون جواب دادم نه. چون یه شکستی تو زندگیم،همه ی سرعت و جسارتو ازم گرفت و حالا دیگه اونی نیستم که آرزو داشتم. شاید یه نشونه هایی از اون آدم تو وجودم مونده بود که پیشنهاد این کارو داد...
همیشه غر - تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:57
از اخلاق گهی که مادرم داره میتونم به این اشاره کنم که وقتی غذا درست میکنی،مثل بازرس وزارت بهداشت تا تک تک مواد و ادویه های غذا رو بازجویی نکنه، از گلوش پایین نمیره.تحت هر حالتی غر میزنه و از وضعیت شاک
که یادم بمونه - تاریخ: 1398/5/19 ساعت: 21:07
xa0 xa0 متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط
برکت - تاریخ: 1398/5/19 ساعت: 21:07
بوی تن مردا هم باهم فرق میکنه بوی تن اش وقتی با عطر قاطی میشد و فضای اتاقو میگرفت،لال میشدم. طول میکشید تا به خودم بیام و فکر و زبونمو یکی کنم. خوب شد بیشتر از این وابسته ام نکرد. خوب شد بیشتر از این
زنانگی ام - تاریخ: 1398/5/19 ساعت: 21:07
من خواهر ندارم. میون دوتا برادر بزرگ شدم. مادرم هم ویژگی های زنانه نداره؛ مهربونی و قربون صدقه رفتن بلد نیست. تناسب اندام و زیبایی و آرایش براش مهم نیست. تزیین و مزه غذا ارزشی نداره. یه زن سخت و سفته
خود محور خود کم بین - تاریخ: 1398/5/19 ساعت: 21:07
یکی از چیزایی که خیلی آزارم میده و هنوز نتونستم درستش کنم، روایت "من گونه" نوشته هامه. یعنی نمیدونم فقط مختص نوشته هاست ، ولی چون نسبت به نوشته ها ارزیابی بیشتری دارم،میتونم اینو بگم. xa0"من" تو نوشته ه

برچسب‌های مرتبط

حد بخشش | حد بخشش خدا | از آرزو تا واقعیت | داستان از آرزو تا واقعیت | داستان کره ای از ارزو تا واقعیت | داستان دابل اسی از آرزو تا واقعیت | پاییز و زمستون علی پیشتاز | پاییز و زمستون | پاییز و زمستون ارمین | بهار و پاییز و زمستون چیه