خرید بک لینک

هروقت با مامانم حرف میزنم، چه حضوری چه تلفنی، انقد انرژی این آدم گهه که باید بعدش هزارتا کار انجام بدم که خودمو برسونم به نقطه صفر قبلی.

بابا ! چحوری بهتون بگم نمیخوام باهاتون تعامل کنم

برچسب: نویسنده: پرهام ایمانی تاريخ: دوشنبه 29 مرداد 1403 ساعت: 18:32

از جمله تفاوتهایی که تو 30 سالگی بهش رسیدم، بلوغ هیجانیه.

با هر حرفی نمیشکنم. خرکیف نمیشم. 

میتونم خودمو کنترل کنم و قبل از بروز هیجان اول فکر کنم.

برچسب: نویسنده: پرهام ایمانی تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 14:02

نشستم منطقی با خودم فکر کردم احتمال قوی شوهرکردن کنسله. پس باید خودم به فکر خودم باشم و مسیر جدید زندگیمو تو دهه 30 بچینم. باید مستقل بشم. بیشتر از اینی که هستم. چی کار کنم که خرج سنگین مسکن به عهده خودم نباشه؟ آفرین! یا باید آویزون یه مرد دیگه بشم یا دولت! من ترجیح میدم دولتو انتخاب کنم کِی دولت خرجتو میده؟ مثلا وقتی شهر دیگه کار دولتی کنی یا درس بخونی! خیلی خوبه! تشنه دانش هم شدم جدیدا. واقعا حس میکنم میتونم یه مقطع ادامه بدم و باید بدم. کتابای کنکور گرفتم و شروع کردم.رشته ای که حس میکنم دوست دارم و میتونه برای اون طرح بزرگ کمک حالم باشه و هم به اعتبارم کمک کنه. ولی درس خوندن فقط هزینه برداره. من تو این نقطه نباید باشم. گام بعدی درامدزاییه. شغلی که با تو هرجا بتونه بیاد! هر شهری! چیزی که جدیدا شروع کردم و از وجودم درومد و هنوز جوونه است و از خدا میخوام خودش برکت بده به کارم. به تن ام. به روح ام. با 15 میلیون سرمایه اولیه ( 8 تومن آموزش و 7 تومن ابزار) میشه استارتشو زد که من نصفشو رفتم. امسال هم زمان کنکور اگه بشه همینجا شروعش میکنم. وقتی رفتم شهر دیگه هم اونجا همزمان درس ادامه اش میدم. باید بعد درس، یه خونه کرایه کنم شهرستان.  پس هم پول پیش خونه هم وسایل خونه رو باید دربیارم. چون میخوام یه خوونواده تشکیل بدم. باید براش بجنگم! پلن دوم برگشتن به تهران و کار کردن تو فروشگاه قبلیه. سالی حداقل 200 تومن دربیاد. به صرفه است. شایدم همین پاییز برگشتم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام ایمانی تاريخ: دوشنبه 15 مرداد 1403 ساعت: 23:25

چند شب پیش خواب دیدم یکی از خواستگارای قدیم دوباره میخوان بیان.اینبار دیگه جدی واسه جوش خوردن قضیه. خیلیم خوشحالدرو باز کردیم. دیدم اون نیست که. یکیه که نمیشناسمش ولی همه میشناسیمش!! بعد من میگم چرا اینجوری. من از باغ اومدم. لباس کار تنمه که! این چه خواستگاریه.ولی اونا راضی بودن. اصن به لباسم نگا نکردن. چهره مو دیدن و میخواستن که بشه.از خواب بیدار شدم با خودم گفتم این چه کسشراییه میبینم.امروز داییم تو ماشین گفت برا داداش رفیقش خیلی وقته منتظره بیان منو ببینن. هی میگن ما کی بیاییم سرزده دختره رو ببینیم. قرار بذارم باهم حرف بزنین؟گفتم منو؟ مگه منو میشناسن که پیگیری میکنن؟گفت اره. توضیح دادم بهشون درباره تو. مطرح نکرده بودم باهات.فقط میخوام بگم پشمام ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام ایمانی تاريخ: دوشنبه 15 مرداد 1403 ساعت: 23:25

وقتی خدا به کسی بیماری میده، پاپیچش نشو! یه چیزی میدونسته که داده.

باید مث سرعت گیر، مث تفاله گیر مث اسفنج، کثافتای رفتاری و قدرتی شو ازش میگیره.

چیزایی که نباید داشنه باشه و خودش حالیش نیست

خدا جای حق نشسته

کسی مهربان تر و حکیم تر از خدا به بنده اش وجود نداره

برچسب: نویسنده: پرهام ایمانی تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1403 ساعت: 17:19

موجودی رو به اتمام بود که به مهارت و شغل جدید رو آوردم که همینجا شهرستان هم درامدزایی کنم

از استاد مشورت گرفتم و گفتیم هر نیم ساعت ۲۰۰ تا ۳۰۰ تومن برای منِ تازه کار خوب و معقوله.

ساعتی ۴۰۰ تا ۶۰۰ تومن با شغل جدید

برچسب: نویسنده: پرهام ایمانی تاريخ: شنبه 23 تير 1403 ساعت: 17:10

به سرم زده برا همه کانتکتام عکس پروفایل بذارم

عکسی که دوست دارم ازشون ببینم!

نه عکسی که خودشون به عنوان عکس بهتر انتخاب میکنن

این یعنی پروژه عظما!!!

چقد خوبه واسه آدمای دور و برمون وقت بذاریم!

بیشتر از یه شماره

برچسب: نویسنده: پرهام ایمانی تاريخ: چهارشنبه 20 تير 1403 ساعت: 0:59

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: پرهام ایمانی تاريخ: چهارشنبه 20 تير 1403 ساعت: 0:59

امروز، ۱ تیر داریم میریم کوه و جنگل با همسایه ها

کسی نیست گیر بده نرو و چرا میری

حتی قراره دایی ما رو ببره سر قرار

تابحال همچین تجربه ای نداشتم

همیشه باید یه کوه تو خونه رو پشت سر میذاشتم و بعد به قرار اصلی میرسیدم

اما امروز کسی نیست آزار برسونه

حس غریبیه

حس خلا دارم! 

برچسب: نویسنده: پرهام ایمانی تاريخ: يکشنبه 3 تير 1403 ساعت: 16:40

بخاطر ذوق اون بچه، گفتم کلوچه بپزیم.وگرنه خودم تمام این مدت دست و دلم به کار نمیرفت.پختیم و به همه دادیمبهبه و چهچه همه راه افتاد و تقاضای پخت مجدد.قیافه خاله دیدنی بود. داشت منفجر میشد.شب که برگشتیم، گفت یادم بده از فر چطور استفاده کنمدقیقا روز ورودم به خونه خاله بهش یادداده بودم و یه دفعه دیگه. اما مث الان، انگیزه کافی برای پخت نداشت و یاد نگرفته بود.گفت برای خراب نشدن آردها! میخوام نون بپزم!صبح که بیدار شدیم، نونش، دقیقا شبیه کلوچه ها بود! با همون سبک تزیین!خنده ام گرفت از اینکه خاله ۶۱ ساله ام خودشو تو دور رقابت با منِ بیادعا انداخته بود!حسادت و رقابت تو وجود این پیرزن موج میزنه...!فکر میکنه بچه ۱۰ ساله است که باید خودشو به بقیه ثابت کنهراستش صبح، نسوختم. خنده ام گرفت از حقارتش.شخصیتش برام از چیزی که بود، شکنندهتر شد.ولی یه فرقی با ننه بابام داشت. اینکه من نشکستم از حقارتشخاله برای من، الگو نبود.یه زن گنده بود که فک میکردم غرایضش تحت کنترل عقلشه که اینطور نشد. نشد که نشد. به درک. مگه چه فرقی به حال من میکنه؟ مث هزارتا آدم دیگه روی کره زمینمنم که قرار نیست مدت طولانی پیشش بمونم. یه همزیستی مسالمت امیز کوتاه مدته و تمامپس راحت میتونم به اخلاقای گهش بخندم و رد بشم.ولی پدرومادر فرق میکنن.اونا بت من بودن.با هر کار اشتباهشون، یه هیبتی رو تو وجودم به خاک میشوندن. یه بخشی از وجودم فرو میریخت. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام ایمانی تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 16:48

اینجا شمال، شبا شبنم میزنه. از وجود شبنم، حتی یه چیزی حالت بارون میاد رو شیروونی ها. بارون تک تک شبنم چیه؟ زمانی که رطوبت هوا زیاد است، هنگامی که شب می شود و هوا سرد می شود، رطوبت اضافی هوا روی بعضی از سطوح می نشیند و به صورت قطرات آب دیده می شوند که به آن شبنم میگوییم. مث ایجاد رطوبت مصنوعی جلو بستنی فروشی، گل فروشی و میوه فروشیا تو تهران! طبیعی و خودبه خود، بدون هزینه! خدا برای نگهداری سرسبزی و طراوت موجودات و گیاهها، اینجوری نعمت میفرسته :) کافیه گیاها و درختا تو گرمای سگی ظهر بعضی روزای تابستون دووم بیارن تا شب خدا یه حالی بهشون بده... تو ببین شبنم چه اسم قشنگیه! رطوبت شبگاهی که باعث سرزندگی موجود میشه! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام ایمانی تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 16:48

تمام این سالا، رابطه مو با پدر و مادر و فامیل "نساختم"رها کردم و رفتم و یه دنیای دیگه، بیرون خونه، دور از چشم همه ساختم و زندگی کردم. چون حس میکردم نه درکم میکنن نه چیزهای مشترک داریم. پس برای تلف نکردن وقت، سریعتر دوییدم همین باعث شد اتکای شخصیتم به شغل زیاد بشه. وقتی شغلمو ازم بگیرن، انگار پایه های شخصیتیمو ازم گرفتن. انگار غرق شدم تو دنیای کودکی دست وپاچلفتی که هیچ کس قبولش نداشت و راه برگشتی نداشت. بیرون از شغل، هیچ کس منو نمیشناسه. نمیدونن محدوده اختیاراتم تا کجاست. نمیدونن تا چه میزان پیش بقیه اعتبار دارم. نمیدونن من کی ام. اینکه همه چیزو از خانواده مخفی کنم، نتیجه جلسات مشاوره بود. چون لازم بود پای خانواده رو از زندگی مستقلم بیرون بکشم. ولی شاید لازم بود فامیل هم منو بیشتر بشناسه نتیجه؟ برای همه ، من یه بچه اسکلم!تو ۳۰ سالگی تصمیم گرفتم کارو کمتر کنم. به اینها نزدیک تر بشم... شایدم اشتباه بود الان غرق شدم من بی کار، بی هویت قبلی، هیچ ام جز چندرغاز پول که داره ته میکشه... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام ایمانی تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 16:48

امسال مث سال گذشته، ۳ تا تولد تو ۳ جای مختلف با آدمای مختلف داشتم و برام رقصیدن و کادو گرفتن

ولی مادر و پدرم حتی یک تبریک خشک و خالی هم نگفتن.

اینه حد شعورشون. اینه میزان تعهدشون به زاییدن شون

برچسب: نویسنده: پرهام ایمانی تاريخ: دوشنبه 21 خرداد 1403 ساعت: 18:21

کم کم داره بوی تموم شدن پول به مشام میرسه و باید محکم بشینم فکر کنم برای یکسال آینده چه کاری انجام بدم. یکیش رفتن سرکار، همینجا پیش خاله است یکیش زندگی بصورت انفرادی تو یه شهر دیگه است که دست کسی بهم نرسه که باید مث اسب کار کنم تا خرجم دربیاد یکیش پیش گرفتن راه تحصیله که 2 یا 4 سال یه شهر دیگه دولت خرج مسکن و خورد و خوراکمو بده و هم از زیر فشار دیگران دربیام. یکیش ازدواجه که کلاااا برام کنسله. دلم نمیخواد لاین گه بازی خانواده ها دوباره تو زندگیم باز بشه. یکیش خودکشیه. تموم کنم همه این فشارا رو.تموم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام ایمانی تاريخ: دوشنبه 21 خرداد 1403 ساعت: 18:21

آخرین باری که اومدم مشهد، خادمای امام رضا خیلی وحشی بودنکافی بود یه لحظه خوابت ببره، با پر کله تو سوراخ میکردنالان رواق امام خمینی عملا دو ساعت خوابیدم!کافی بود یه لحظه چادر از سر بیفته روی شونه ات، چنان سمتت روان میشدن که انگار مرزهای حیا جابجا شدهالان پیرزنه خوابش برده بود، روسری از سرش افتاد، چن بار خادم پری از جلوش رد شد، بیدارش نکرد! الله اکبر!قبلا زنها اجازه نداشتن با آرایش وارد شن، الان آرایش که هیچ، رسما با ناخن دارن زیارت میخونناینه تغییر! اینه سیاستهای متغیر! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام ایمانی تاريخ: چهارشنبه 16 خرداد 1403 ساعت: 5:42

صفحه بندی