آبی گم شده

متن مرتبط با «پاییز و زمستون» در سایت آبی گم شده نوشته شده است

بلوغ هیجانی

  • نیلوبلاگ

    از جمله تفاوتهایی که تو 30 سالگی بهش رسیدم، بلوغ هیجانیه. با هر حرفی نمیشکنم. خرکیف نمیشم.  میتونم خودمو کنترل کنم و قبل از بروز هیجان اول فکر کنم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • حرم نو

  • نیلوبلاگ

    آخرین باری که اومدم مشهد، خادمای امام رضا خیلی وحشی بودنکافی بود یه لحظه خوابت ببره، با پر کله تو سوراخ میکردنالان رواق امام خمینی عملا دو ساعت خوابیدم!کافی بود یه لحظه چادر از سر بیفته روی شونه ات، چنان سمتت روان میشدن که انگار مرزهای حیا جابجا شدهالان پیرزنه خوابش برده بود، روسری از سرش افتاد، چن بار خادم پری از جلوش رد شد، بیدارش نکرد! الله اکبر!قبلا زنها اجازه نداشتن با آرایش وارد شن، الان آرایش که هیچ، رسما با ناخن دارن زیارت میخونناینه تغییر! اینه سیاستهای متغیر! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • حسود هرگز نیاسود

  • نیلوبلاگ

    خاله ام ۶۱ سالشه حتی اگه احتمال ازدواجم داشته باشه، کسی که انتخابش میکنه، بخاطر قیافه و زیبایی نیست.بخاطر همنشینی و اخلاق و منش میتونه باشه و اصلا خاله هم اهل خودنمایی و رسیدن به قیافه نیست. حتی ابروهاشم برنداشته تا الان(کم پشت و کم رنگه) ولی!  همین آدم، تا وقتی دید موهامو زدم و دلبر شدم و بقیه خوششون اومد و تعریف کردن، شروع به حسادت کرد! میخوام بگم چقققققد این عنصر تو زنها پررنگه! حتی اگه طرف، خواهرزاده یا دختر خودشون باشه چه برسه به عروس و خواهرشوهر و جاری! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • بیا منو ببین

  • نیلوبلاگ

    از آخرین جلسه ای که با روانکاو صحبت کردم، ۶ ماه میگذره و این مدت تغییرات زیادی داشتم- شغلمو عوض کردم و بالاخره از اونجا اومدم بیرون بدون اینکه عذاب وجدان داشته باشم. به خودم و ارتقای خودم فکر کردم چون من مهمترم تا کاری که سر و ته نداره.- شغل درامدزایی انتخاب کردم که فیلدش کاملا متفاوت بود و بابا دوستش نداشت، مقاومت کردم. پای سختیاش تنهایی ایستادم و بشدت رشد کردم که از نظر مالی گند و گه های قبل رو شست و برد و هم تجاربی بدست آوردم که هیچ کس دیگه نمیتونست بهم یاد بده و تو این نقطه بشینم.- الان منم که سوار مامان و بابام. منم که انتخاب میکنم و اونان که مجبورن بپذیرن. چیزی که اون گفته بود اتفاق میفته اگه من انجامش بدم- تو دعوای با وحشی بازیای برادر کوتاه نیمدم. رفتم کلانتری.شکایت کردم و دنبال حقو...

    ادامه مطلب
  • مرور

  • نیلوبلاگ

    پارسال چه روزای گهی داشتیم دختردایی داشت طلاق میگرفت خاله بیمارستان بود و هرروز یه ماجرای وحشتناک تا 5 ماه. اونم وقتی پول نداشتیم. دایی ضامن کسی شده بود که در رفته بود و حالا باید ماشینشو میداد. همزمان معده اش سوراخ شد و یه هفته رفت بیمارستان کارم با موسسه بالا گرفت. همه پولامم خرجش کردم و هنوز بدهکار بودیم بابا پاشو عمل کرد و تقریبا کارایی شو از دست داد. بعدم ریه اش درگیر شد. جلسات روانکاوی مغزمو میخورد و دیگه حوضله تف انداختن تو روی خانواده هم نداشتم و در نهایت، همه پولام تموم شد و فصل جدید زندگی ام با کار جدید شروع شد... همه چیز قابل تحمل شد بخوانید...

    ادامه مطلب
  • تنگ نشو

  • نیلوبلاگ

    واقعیت اینه که دلم برای اون پسره عنتر که خیلی راحت یکی دیگه رو جایگزین من کرد هم تنگ میشه حتی بعد این همه سال. برای خاطراتمون. برای چیزایی که اون موقع باهم ساختیم و شخصیتمونو شکل داد. هیچ وقتم نفهمیدم چطور میتونه انقد راحت سوییچ کنه. واقعیت اینه که اون یه عوضی بود که چیزی از حرمت رابطه نمیدونست ولی این دلیل نمیشه من دلم براش تنگ نشه. من نمیتونم به دلم بگم تنگ نشو چون اون عوضی بود. من که اولین رابطه دلنشینم بود.من که ساید خوب قضیه وایساده بودم و کار اشتباهی نکرده بودم. دلم حق داره طبیعی رفتار کنه و دلتنگ بشه... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • وقت زیاد تمومه

  • نیلوبلاگ

    فهمیدم هروقت که حس کنم ته زمان یه محدودیتی وجود داره، خیلی امیدوارانه پیش میرم! ولی وقتی حس کنم زمان بی منتهایی روبرومه، افسردگی وبالمو میگیره! و این خیلی عجیبه روزای اولی که رفته بودم شمال پرانرژی بودم بعد چن روز حس کردم خییییییلی زمان دارم. حس میکردم گیر کردم و اینجا زندانی ام و مجبورم که باشم.همین باعث میشد حس خفگی بهم دست بده و زمان برام کش میومد و همه چی آزاردهنده و خسته کننده میشد. ولی وقتی ۲ روز مونده بود که بیام تهران، مث بنز کار میکردم و دلم برای زمین تنگ میشد. الان سعی کردم واسه خودم ددلاین بذارم و به خودم بقبولونم میتونم اونجا هم سفر برم. بیام تهران. آشناها رو ببینم. برم جاهای دیگه.اونقد که باید بجنبم! دنیا هم همینه. فک مبکنی خیلی وقت داری وقتی یه بار مریض بشی یا کسی اطرافت بمیره...

    ادامه مطلب
  • دختر سبزی فروش

  • نیلوبلاگ

    امروز یه مورد زنگ زده بود خونه پرسیده دخترتون چی کاره س؟ مامان گفته استعفا داده از شعلش رفته سبزی بکاره...

    ادامه مطلب
  • شکر سوم

  • نیلوبلاگ

    خدایا شکرت بخاطر ماساژ! این عمل بی نظیر برای درمان بدن. برای دور کردن خستگی و استرس و رسیدن به آرامش شکرت برای اون حال خلسه اون لحظه ای که حس میکنی دنیا رنگی تر شده و چشمات بهتر میبینه وقتی نفس میکشی و حالت جا میاد مرسی که همچین چیزی انقد حالمو خوب میکنه.... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • من آنِ تو ام مرا به من باز مده

  • نیلوبلاگ

    عبدک یا رب العالمین بنده "تو"... خدای بزرگ که صاحب همه چیزی من برای "تو" ام. من وصل تو ام. من بخشی از تو ام. من برای پدرومادرم نیستم. من برای دنیا نیستم. من از آن تو ام. منو ببین. منو بشنو. منو بغل بگیر که نیاز دارم بهش منو برای خودت نگه دار بذار جدا نشه این تعلق بخوانید...

    ادامه مطلب
  • پول برای گردشه نه زیر بالش

  • نیلوبلاگ

    خمس یعنی از یه حدی بیشتر پول نباید نگه داری.پول برای در گردش بودنه. برای رفع احتیاجات روزمره.اگه نگه داشتی، باید بهاشو بپردازی. باید به حاکم دادگر و عادلی که بهش اطمینان داری بدی تا برای مصارف حکومتی یا معیشت باقی مردم به طرز صحیح خرج کنه تا توی جامعه تعادل ایجاد شه. الحق که چه روش اقتصادی زیبایی......

    ادامه مطلب
  • بپیچون

  • نیلوبلاگ

    روزای اول که وارد شده بودم، استرس داشتم نکنه ملت سوالی بپرسن بلد نباشم جواب بدم...مخصوصا که بهمون گفتن بهشون نگید نمیدونم! و این خیلی مساله بغرنجی بود برام که در جواب چی باید بگم! رفته رفته یاد گرفتم راه و رسمشو. قضیه اینه که باید جوری جواب بدی که جواب مشخص نباشه! جوری که تو خودش بمونه و فک کنه مشکل از اونه که نفهمیده. مثلا اگر میگرسه فلان چیز تو فروشگاه موجود هست یا نه، تو نمیدونی اصلا اون کالا چی هست! فقط میگی اگه سر جاش نیست، نه نداریم! درحالیکه نه تو راهنماییش کردی نه جواب سربالا دادی. فقط از خودت ردش کردی. الان شرکتا نیروی متخصص استخدام نمیکنن. کسی رو میارن تو سطح که صرفا حضور داشته باشه. مث دربون. مث نگهبان. مث مترسک. فقط باشه. نمونه بارز این کار، دیجی کالاست! زنگ میزنی پشتیبانی،همه ش...

    ادامه مطلب
  • بلا و نعمت

  • نیلوبلاگ

    از ب بسم الله که وارد فروشگاه میشم، تا وقتی انگشت خروج رو میزنم، امکانش هست هزار اتفاق بیفته که رنگ بلا داشته باشه و دامنمو بسوزونه. ممکنه صندوق رو اشتباه بزنم و خسارت به خودم و بچه ها وارد کنم که میشه حق الناس ممکنه صندوق کسر بیاره که از جیب بدم ممکنه دستم بخوره، یکی از این شیشه ها یا پک شون بریزه و علاوه بر خسارت، انگ دست و پاچلفتی بگیرم. ممکنه با مشتری سر چیز ساده دعوام بشه و بره شکایت، فروشگاهو پلمپ کنن و کلی آدمو از نون خوردن بندازم. ممکنه حالم بد بشه از فشار کار و بیفتم ممکنه کسی حریممو حفظ نکنه، باهام شوخی کنن یا در حد تجاوز آزار ببینم. ممکنه اسنپی تو راه، برنه به سرش و بریم ناکجا آباد هزارتا ممکن وجود داره که من از ایجاد و سلبشون واقعا ناتوانم و از دست من خارجه. اینو با پوست و گوشت ...

    ادامه مطلب
  • جدایی از وسواس

  • نیلوبلاگ

    دوساله که نصمیم گرفتم اربعین برای راهپیمایی برم. تا قبلش اجتناب میکردم چون اعتقادی به وارد کردن این حجم سختی و بیماری به زندگی نداشتم. داریم زندگی مونو میکنیم دیگه. چه کرمیه به خودمون آزار برسونیم...؟ دوسال پیش ولی چیزی شبیه به نذری که باید تو کربلا ادا میشد، راه افتادم و برای آماده شدنش، تقریبا یکسال روی خودم کار کردم تا تمام وسواس ها و موانع وجودیمو بردارم. +یکیش حمام و مسائل بهداشتی بود. بارها تمرین کردم که تو یه ربع و با حداقلی ترین حوله و لباسا بتونم کنار بیام و حس بدی نداشته باشم. دلیلش ریشه ایه. مربوط به کودکی و نوجوانی میشه که بعدا درباره اش مینویسم. و این ، سختترین جهاد من برای تغییر وسواس بود!! اینکه هرجایی سرمو بذارم و بخوابم و به بوی رخت خواب و غذا ایراد نگیرم. +مساله بعدی ، تا...

    ادامه مطلب
  • کم فروشی

  • نیلوبلاگ

    فروشنده جماعت، چیزی تو ذهنشه به اسم منفعت شخصی که مث پرده میفته رو چشمش و براش فرقی نمیکنه کی جلو روشه. انگار یه عینک داره که دنیا رو فیلتر میکنه و با همه با همون منطق رفتار میکنن.منطق شون چیه؟ وقتی داری غذا تقسیم میکنی تا با کسی بخوری، عدالت اینه نصف نصف باشه.نصف مال من، نصف مال توولی اینا همچین منطقی تو کت شون نمیره. قطعا سهم خودشون باید بیشتر باشه. نفع باید سمت اونا باشه. اینو علنی هم نشون نمیدن. با یه کرمی ، یه زیرابی رفتنی، قطعا انجامش میدن. مثلا جلو چشم تو نصف نصف میکنن اما یه تیکه گوشت از طرف تو زیر پلوی خودشون قایم میکنن. هم ظاهرو داشته باشن هم نفع خودشونو.ما باید یه سری چیزا وزن کنیم و بفروشیم.به من گفتن رو به بالا اضافه کن. چرا؟ چون نکنه بعدا کم بیاد و کسری بخوریم از شرکت. پس ریز ...

    ادامه مطلب
  • جر خوردگی

  • نیلوبلاگ

    واقعیت اینه که هنوز از کار قبلی استعفا ندادم و دارم دورکاری اونو انجام میدم. خونه هم که مریض داریم و اصلا شرایط عادی نداره انگار بیمارستانه. هم برای عیادت میان هم ۴ نوبت دکتر و پرستار و هم در طول روز خودمون شیفتی پرستاریم. کارای عادی نظافت و شست وشو و پخت پز و خرید خونه هم که روتین هست. کافیه کار فروشگاه هم یه روزایی دو شیفت بشه که قشنگ جر میخورم از وسط. یه روزایی واقعا نمیکشم... با این حال، خیلی برکت داشته این دوماه برام. خیلی کتاب خوندم. خیلی زندگیم رو فرم اومده. دغدغه مالی ندارم هم جذابیت داره و چیزای جدید یاد گرفتم. کاش با همین کیفیت و فشار کمتر میشد نگهش داشت... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • رو که نیست

  • نیلوبلاگ

    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align=""> بخوانید...

    ادامه مطلب
  • تقصیر تو نیست

  • نیلوبلاگ

    وقتی یکی که وضع ظاهری فقیری نداره ولی میاد تو فروشگاه تو صف وایمیسه تا یه شیر پلاستیکی شو حساب کنه و موقع کشیدن کارت با پیغام کمبود وجه روبرو میشیم، دلم تا ته ریش میشه.....

    ادامه مطلب
  • صدای جهان در دوربین فروشگاه

  • نیلوبلاگ

    یه روز یه پسره اسکل اومد تو رفت جلو دوربین شروع کرد انگلیسی با لهجه هندی صحبت کردن! میگفت من فلانی ام. جنگ رو متوقف کنین...

    ادامه مطلب
  • یه صندوق ساده است

  • نیلوبلاگ

    از دور که میبینی، فک میکنین کسی که پشت صندوق وایساده تپ تپ وسایلو میگیره جلو یه چیزی یا بهشون تفنگ میزنه و یه عدد میخونه و تمام. ولی قضیه پیچیده تر از این حرفاس .  درصد خطای این دستگاه بالاست و نیروی انسانی موظفه اینو چک کنه. اونم وقتی طرف بالای ۱۰۰ قلم جنس خریده و یه صف طولانی پشتش تشکیل شده و فقط یه صندوق کار میکنه و مردم غر میزنن زودتر و .... هزارتا شرایط دیگه که فشار رو زیاد میکنه و خطا رو بیشتر. اصل اینه که هر کالا رو که میخونه یه بوق میزنه و تو بتونی با گوش ات، درگیر بشی نه فقط چشم. ولی طی این چند هفته متوجه شدم بوق خطا داره! ممکنه صدا بده و نزده باشه، ممکنه صدا نده و تعداد زده باشه! مخصوصا وقتی دستگاه هنگ میکنه و تاخیر چندثانیه ای پیدا میکنه.اینجاست که چشم، مث یه معلم ریاضی باید...

    ادامه مطلب