سکو - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 4:33
حتما باید کارد به استخون میرسید که نماینده "هم حزب"، تو جلسه مهم، به فریاد برسه...من نمیدونم شما که تصدی جایی رو میخوایین و فقط به عنوان سکو از مقامتون استفاده میکنین، چرا جاهایی دست میذارین که گندش بالا میادپست و مقامهای راحتتری هم هست که اینقد جنجال و اتهام توش نباشهشما برید سرجای خودتون، مردمم نف...
چشمان نیمه خفته - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 4:33
زود میرم میخوابم که بیشتر از این چشام باز نباشه صبح با حال خوب بیدار میشم و کارا رو ردیف میکنم و به مرور , بعد 4 ساعت و قرار گرفتن تو فضای خونه,همون حال گه دوباره سرازیر میشه تو وجودم باز دست و دلم به هیچی نمیره حتی گریه. حس گس و منجمد شده ای پیدا میکنه وجودم باز میخوام چشمامو ببندم و ... تموم شه ای...
همدردی - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 4:33
اول فکر میکردم فیلم کمدی ببینم حالم خوب میشه هرچی فیلم مفهومی و سخت بود، گذاشتم کنار و فیلمای خنده دارو آوردم وسط اما واقعیت اینه تو این حال، دلقک بازی مث مورفین میمونه. حل مشکل نمیکنه از قضا فیلم درحد شکنجه به پستم خورد. و اتفاقا چقدر حالمو خوب کرد... انگار حس همدردی بیشتر میتونه مفید باشه تا خنده....
عروس موسفید - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 4:33
به مامانم میگم پاشو برو مسجد و روضه و غیره چن تا مورد واسه دختر و پسرت پیدا کنهمینجوری تو خونه بشینی و درو ببندی که خواستگار پیدا نمیشهمیگه نعبه جان خودم ننه بابام قصد کردن منو فعلا پیش خودشون نگه دارن. دلشون نمیاد ردم کنن. مث همه آت و آشغالایی که تو انبار نگه داشتن و روز به روز به حجمشون اضافه میشه...
درها را باید بگشایم... - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 4:33
بالاخره درا رو گشودم و سعی کردم روحمو گسترش بدم. دوباره بشم همون آدم قبلی که خوبی رو برای همه میخواست... امروز یکی از بچه ها رو دیدم و اجازه دادم بیاد باهام حرف بزنه. گفت مدتها بود دنبالم میگشت تا ازم بپرسه چرا نیستم. چی کار میکنم؟ دنبال چیم. بهش گفتم من خسته از دانشگام. توی رتبه یک دنبال چی هستی......
نور بخشش - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 4:33
مهم نیست چطور ریدی به زندگیم و بهترین سالاشو با حماقت و خامی و شاید کرم درونی خراب کردی و خیانت و دروغو برام گذاشتین مهم اینه منو رسوندین به خدا,بدون اینکه حتی بدونین من پریدم از همه بدی هایی که باقی مونده بود مهم نیست بقیه بگن رفتار والدانه دارم و میخوام حمایتتون کنم دیگه مهم نیست من چه ربطی به شما...
عطرانه - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 4:33
تو جانمازشون عطر بود.xa0سجده که میرفتی,مست میشدی... نمیخواستی سربرداری و وارد دنیای بیهوده روزمره بشی + یاسمن کربلاست. اولین باره کسی میره به اون دیار و دلم حال و هوای رفتن میگیره
اثر - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 4:33
داشتم فکر میکردم تو گذشته اگه آدما رو به زور،تحت فرمان یه شخص درمیاوردن و به زور ازشون بیگاری میکشیدن و اذیت شون میکردن اما در عوض ، یه برنامه ای داشتن که انجام بدن. آدمای اون روزا ، دلشون میخواست یه ساعت فقط برای خودشون باشن و به اختیار خودشون عمل کنناما امروز انقد اختیار تو دست و بالمون هست که نمی...
زودتر از موعد - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 4:33
موعد کمربند بعدیم,از لحاظ قانونی ,اردیبهشته. میگم استاد میشه اینور سال برا منو ببندی بعدا مراحل قانونیشو طی کنه؟ من که تو همه چی اکی ام. میگه نه.سر وقتش میگم فلانی و فلانی هم همینطوری بودن که براشون بستین میگه اونا بچه ان. فرق میکنن. این کارو کردم تشویق بشن و با انگیزه بیشتری بیان دیگه بش نگفتم ولی ...
گردش مالی_حسی - تاریخ: 1395/11/3 ساعت: 9:26
یه روز یکی از آشناها گفت حالا که پول دستم اومده , حس میکنم دست و بالم بازه گفتم مگه تو سختی زندگی میکردین تا الان؟ گفت نه . ولی اینجوری آدم احساس قدرت بیشتری میکنه قشنگ میفهمم چی میگه! میدونم پولام تو چه راهی باید خرج بشه و قرار نیست بمونه که باهاش حال کنما,ولی همینکه تو حسابم هست و گردش مالی ایجاد ...
خفگی بیانی - تاریخ: 1395/11/3 ساعت: 9:26
امروز به حرف زدن و بیان خودم دقت کردم وقتی دارم با اساتید حرف میزنم,همیشه گیر دارم. واژه ها یادم نمیاد و تپق میزنم. اما همون لحظه اگر به دوستم رو کنم و ادامه بدم,جملات کامل و قاطع و درستی بیان میکنم. امروز فهمیدم چرا. فهمیدم چهار سال از چی درد میکشیدم. چون موقع حرف زدن با اساتید,من,من نبودم! سعی میک...
به دنیا بیا - تاریخ: 1395/11/3 ساعت: 9:26
استاد باشگامون نی نی توراه داره. فک کنم الان چهارماهش شده باشه. شکم تخت و ورزشکاریش خیلی نیمده جلو ولی مشخصه فرق کرده. جدیدا دستشو ناخودآگاه میذاره رو شکمش؛ همون حین که داره داد میزنه چی کار کنیم قدرت و سرعتمون بیشتر بشه, همون موقع که داره مسابقه هامونو داوری میکنه... حس خوبی دارم وقتی میبینمش.احساس...
تغییر - تاریخ: 1395/11/3 ساعت: 9:26
چیشد، چه اتفاقی افتاد که یهوو بزرگ شدم و فکرم تغییر کرد؟ چیشد که نگرش ، سلیقه،علایقم یه دفه فرق کرد؟ چه خبر شد که دیگه هیجانی نشدم موقع انتخابهام؟ چی باعث شد چشمای من باز بشه...؟ مثل زنهای حامله ای که مزه دهنشون به دلیل تغییر هورمونها عوض میشه،همه چی عوض شد واقعی واقعی. بدون هیچ تظاهر یا بازی تو درو...
ارزش هزار تومن - تاریخ: 1395/11/3 ساعت: 9:26
کاری که دارم انجام میدم,نوشتن لیست کتابهای یه کتابخونه دانشگاست که ریختن بیرون و میخوان تقسیمشون کنن دو روز 8 ساعته در هفته باید برم,یعنی 64 ساعت در ماه حقوق ماهی صد تومنه . هزینه رفت و آمدم - با بی آرتی و مترو- xa0میشه روزی 3 تومن کهxa0اگه از اون کم کنیم درمیاد 76 تومن اگه حقوق رو به ساعات کار تقسی...
پیشتازان - تاریخ: 1395/11/3 ساعت: 9:26
کلا از اینکه کسی به خاطر قدمت حضورش ، خودشو تو همه چی ذی حق بدونه و اجازه میدون دادن به افراد جدید نده، متنفرم. حالا جزو اولین افراد بودن که بودن. این نشانه بهتر و لایق تر بودن نیست. به خاطر همین روحیه ام، با بچه های انجمن درافتادم. راه نفوذ افراد جدید به گروه پوسیده ما، فقط از دریچه من و دو نفر دیگ...
ترس کودکانه - تاریخ: 1395/11/3 ساعت: 9:26
ترس و بی تمایلی تو چهره ش موج میزنه ولی باباش اصرار میکنه بیا جلو قربونت برم!بیا... اوباما هم میگه ماشالله! چه گل پسری.آینده انگلیس! بیا برای عمو شعر بخون... حالا پسر بدبخت نه میدونه طرف کی هست و نه چرا باید بهش نزدیک شه : l . . انگار حتی بچگی آدمای مهم هم، دستمالی شده س... مال خودشون نیست #پسر_نوه_...
after/before - تاریخ: 1395/11/3 ساعت: 9:26
بابا صدام میکنه: یکی از بچه ها دیشب, عکسای قدیم دانشگامونو برام فرستاده,بیا ببین. میرم میبینم همه شسته رفته با قیافه های مرتب و منظم و مقداری ریش نشسته ن.xa0 یه نگاه کلی میکنم. بابا رو نمیتونم پیدا کنم. چون هیچ کدومشون بنظرم باهم فرق ندارن! البته خیلیم تلاش نکردم میگم این چیه؟ همه که مث دسته گل نشست...
دردی کشان - تاریخ: 1395/11/3 ساعت: 9:26
ته هر فشار یا هیجانی,یه لذت نهفته پنهانی وجود داره مث دیوونه هایی که فلفل تند تند تند میخورن و میسوزن اما حال میکنن... مث دیوونه هایی که از بلندی میپرن و زهره شون از ترس میترکه اما کیف میکنن... مث اونایی که تو روابطشون کتک زدنو دوس دارن مث لذت خماری و گنگی سردرد بعد شراب ته هر دردی,یه لذتی هست. تنها...
جماعت بی آداب - تاریخ: 1395/11/3 ساعت: 9:26
آهای تو که متصدی جایی هستی و مث سگ با آدم برخورد میکنی... فک کردی کی هستی؟ حیوون. تو اگه اونجا نشستی واسه اینه که جواب منو بدی. گور بابات که نمیخواستی و مجبور شدی این شغلو انتخاب کنی. من که کارم به تو افتاده, باید جور اخلاق سگی تو رو بکشم؟! به من چه که دیشب با شوهرت دعوا کردی و خوب نخوابیدی. به من چ...
زیر صفرها - تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 23:39
شبی که حافظ ناظری اومد و مهمان خندوانه شد,تعجب کردمجایگاه حافظ تو ذهنم طوری بود که تو برنامه معمولی و تلویزیونی پا نذاره. کلا تریپ اش فرق میکنه. انگار فریز شده اس برای کارهای خیلی بزرگ. با اومدنش,این حجابو شکست اما تصوراتم پاک نشد. تمسخرات جناب خان هم,این مساله رو تشدید کرد. اونجا که گفت" همه زندگیم...

برچسب‌های مرتبط

حد بخشش | حد بخشش خدا | از آرزو تا واقعیت | داستان از آرزو تا واقعیت | داستان کره ای از ارزو تا واقعیت | داستان دابل اسی از آرزو تا واقعیت | پاییز و زمستون علی پیشتاز | پاییز و زمستون | پاییز و زمستون ارمین | بهار و پاییز و زمستون چیه