فریاد

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

تو این دوران که به بازسازی خودم رو آورده بودم و به شدت با افکار خودم درگیر و درونگرا شده بودم، سعی کردم از همه فاصله بگیرم؛

چون نه حوصله شونو داشتم، نه دوست داشتم منِ همیشه پرانرژیِ با برنامه رو تو این اوضاع و احوال در آستانه شکست ببینن.

این بین، خانواده ام از همه بیشتر اذیت شدن. چون مجبور بودن یه سگ رو کنار خودشون تحمل کنن

تا دلتون بخواد با بدبینی و شک به پدرم نگاه کردم. دائم دنبال ایرادگیری و بدخلقی. با شناخت جدیدی که از جنس مذکر پیدا کردم، دلم میخواست سر به تن هیچ کدومشون نباشه. حتی بابا

برادر گرام تمام این مدت با خوش خلقی و انرژی و نوآوری تو هر زمینه ای میومد سمتم و با واکنش خشک و نچسب "خب که چی؟!" مواجه میشد...

و تمام این مدت با وجود تمام بیشعوری و تو ذوق زدن هام، باهام بد نشد و تلافی نکرد.

مادرم که از در و دیوار ایراد درمیاوردم تا بچسبونم به تربیتشون و تمام نقص و کم کاری هایی که فکر میکردم در حقم اجحاف کردن.

از دعوای خونه داری و آشپزخونه و قهرها نگم که خودش یه کتاب میشه...

داشتم فکر میکردم این یه سال، چقدر به خانواده ام بد کردم. چقدر تلخ و نچسب بودم و اونها بدون تلخ شدن، فقط تحملم کردن...

نمیدونم چطور باید از خجالتشون دربیام. موقعی که این حالتا رو داشتم، حالیم بود دارم چی کار کنم اما نمیخواستم ازش دست بکشم. چون خودمو ذی حق میدونم...به حالت انفجار رسیدم و همه چیزایی که تو خودم حفظ کرده بودم و کنترل میکردم، از کنترل خارج شد و بیرون ریخت و دیگه نمیتونستم جلوشو بگیرم، چون تو وجودم جایی نداشتم....

تمام ترکشهای حاصل از نارضایتی جامعه،دانشگاه، زندگی و خانواده ،به دلیل همجواری، به خانواده برخورد...

لعنت

نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:18
برچسب‌ها :