موسسه فرهنگی 2 | بلاگ

موسسه فرهنگی 2

تعرفه تبلیغات در سایت

برخلاف تصوری که برام ایجاد کرده بودن، دیدم اینجا بمونم، سر یه ماه ردخور نداره دیوونه بشم
به شدت افسرده شده بودم؛
حس اینکه هم سن و سالای من دارن خوش میگذرونن یا درس میخونن، یا همه خونواده تو خونه جمع اند و من عین اسکولا دارم وقتمو برای 500 تومن تلف میکنم، روانی ام میکرد. دلیلی برای موندن نداشتم.اعلام کردم که من این کار رو نمیپسندم
حتی یادمه انقد بهم فشار اومده بود که موقع اعلامش بغضم ترکید. احساس میکردم مرگ خیلی بهم نزدیکه.هرروز دستشو دور گردنم فشار میده و من تنها و تنها تر میشم.
نذاشتن برم.یعنی انقد تو این یه هفته خوب حمالی کرده بودم، انقد معرف براشون مهم بود، انقد پیشینه خانوادگی ام براشون اهمیت داشت که همه ی کلاس گذاشتنای روز مصاحبه رو فراموش کردن و به هر ترفندی میخواستن منو نگه دارن...
الان اگه به اون کار میرسیدم، شاید برام خوب بود، ولی برای اون زمان، مثل زهر بود و اشتباه محض...
تا ده روز اونجا موندم و بیرون اومدم
بعد دو ماه دوباره تماس گرفتن یک نفر دیگه رو هم استخدام کردیم، بیا که از تنهایی درومدی...
اما بازم قبول نکردم چون یه پروژه مستند جدیدو شروع کرده بودم و واقعا نه وقت داشتم نه علاقه ای به برگشت...
نمیدونم تو من چی دیدن که حاضر شدن هزینه دو دفتر دار رو پرداخت کنن اما بازم منو داشته باشن...
به گمونم اون خوش خدمتی و مطیع بودنم منو مناسب جلوه میداد.
این اولین باری بود که با محیط کاری واقعی آشنا میشدم.با رفتارای در ظاهر دوستانه و در باطن، منفعت طلبانه.
همه چیز برام سنگین اومد...
از فرداش، هذیون گفتنا و بی قراری هام یکباره ، بعد از یه گریه سنگین،تموم شد و زندگی معمولیم برگشت...

...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 6:50