
هیچ وقت دوست نداشتم. جمعه هایی که به شنبه صبح ختم میشن. شنبه هایی که بعد از شیرینی یه روز تعطیل میان و اجبار و اجبار پشت سرشون دارن... از پاییز گس که سرما به خودش راه میده و دردناکترش میکنه از کار,درس,مدرسه,ساعت 8 صبح,خواب آلودگی و تنهایی بیزارم بهترین اتفاق دانشگاه,برنداشتن کلاس 8 صبح شنبه بود لعنت به همه ی چرخش های فصلی که به پاییز و زمستون میرسن. لعنت به تنهایی...
ادامه مطلب
ظهر جمعه باشد آفتاب وسط اتاق پهن باشد بنشینی زیر پنجره ,آینه را بگذاری روبه رویت,طوری که گوشه ای از انوار گرم و روشن آفتاب منعکس شود روی صورتت, اشراف داشته باشی به دانه دانه موهای صورت, بنشینی با آرامش روز تعطیل و گرمای ظهر, ابرویت رابرداری و خط سیر کمانی اش را کمانی تر کنی... هراز گاهی دست از کار بکشی, نور را بیندازی توی چشمانت,ژرفای وجودی اش را درک کنی و چشم در چشم ,نگاهش کنی و دوباره,با آرامش تمام,به خودت برسی و برای خودت وقت بگذاری گرمای ظهر جمعه,التقاطی از سکوت به همراه دارد که روزهای دیگر هفته در مقابله با آن عاجز تر از عاجزند....
ادامه مطلب