
چند شب پیش خواب دیدم یکی از خواستگارای قدیم دوباره میخوان بیان.اینبار دیگه جدی واسه جوش خوردن قضیه. خیلیم خوشحالدرو باز کردیم. دیدم اون نیست که. یکیه که نمیشناسمش ولی همه میشناسیمش!! بعد من میگم چرا اینجوری. من از باغ اومدم. لباس کار تنمه که! این چه خواستگاریه.ولی اونا راضی بودن. اصن به لباسم نگا نکردن. چهره مو دیدن و میخواستن که بشه.از خواب بیدار شدم با خودم گفتم این چه کسشراییه میبینم.امروز داییم تو ماشین گفت برا داداش رفیقش خیلی وقته منتظره بیان منو ببینن. هی میگن ما کی بیاییم سرزده دختره رو ببینیم. قرار بذارم باهم حرف بزنین؟گفتم منو؟ مگه منو میشناسن که پیگیری میکنن؟گفت اره. توضیح دادم بهشون درباره تو. مطرح نکرده بودم باهات.فقط میخوام بگم پشمام ...
ادامه مطلب
وقتی خدا به کسی بیماری میده، پاپیچش نشو! یه چیزی میدونسته که داده. باید مث سرعت گیر، مث تفاله گیر مث اسفنج، کثافتای رفتاری و قدرتی شو ازش میگیره. چیزایی که نباید داشنه باشه و خودش حالیش نیست خدا جای حق نشسته کسی مهربان تر و حکیم تر از خدا به بنده اش وجود نداره بخوانید...
ادامه مطلب
از آخرین جلسه ای که با روانکاو صحبت کردم، ۶ ماه میگذره و این مدت تغییرات زیادی داشتم- شغلمو عوض کردم و بالاخره از اونجا اومدم بیرون بدون اینکه عذاب وجدان داشته باشم. به خودم و ارتقای خودم فکر کردم چون من مهمترم تا کاری که سر و ته نداره.- شغل درامدزایی انتخاب کردم که فیلدش کاملا متفاوت بود و بابا دوستش نداشت، مقاومت کردم. پای سختیاش تنهایی ایستادم و بشدت رشد کردم که از نظر مالی گند و گه های قبل رو شست و برد و هم تجاربی بدست آوردم که هیچ کس دیگه نمیتونست بهم یاد بده و تو این نقطه بشینم.- الان منم که سوار مامان و بابام. منم که انتخاب میکنم و اونان که مجبورن بپذیرن. چیزی که اون گفته بود اتفاق میفته اگه من انجامش بدم- تو دعوای با وحشی بازیای برادر کوتاه نیمدم. رفتم کلانتری.شکایت کردم و دنبال حقو...
ادامه مطلب
امروز به چشم دیدم خرفت شده خاله که این همه به هوش و ذکاوت و حافظه اش مینازید دیدم که یک سوال ابلهانه وسط جمع پرسید اول فک کردم برای جلب توجه یا میل به ارتباط بیشتر حتی با یک سوال ابلهانه باشه.چون چندین بار این اتفاق این مدت افتاد ولی خوب که دقت کردم فهمیدم از وقتی بیمارستان بود، از بعد آی سی یو، واقعا یه بخشایی از مغزش انگار آسیب دید. دیگه اون آدم قبل نشد اون ای سی یو لعنتی خیلی تغییرش داد.. هم چهره شو هم روحشو هم الان فهمیدم مغزشو. واقعا از قصد و از روی کرم اون سوال ابلهانه رو نپرسید. واقعا سلولهای خاکستری مغزشو از دست داده انگار. غمگینانه است. خاله که ۶۱ سالشه. و مامان و بابای ۶۴ ساله من هم به همین وضع دچار اند مامانبزرگ ولی بعد کرونا اینطوری شد. یعنی تا ۸۳ سالگی، مغزش مث بنز کار میکرد. ب...
ادامه مطلب
یه روز یه پسره اسکل اومد تو رفت جلو دوربین شروع کرد انگلیسی با لهجه هندی صحبت کردن! میگفت من فلانی ام. جنگ رو متوقف کنین...
ادامه مطلب
تو ۲۹ سالگی، رفتم خودمو بیمه کردمالبته سر کار ، ۲ سال بیمه بودم قبلا. ولی چون میچرخم همه اش، جای ثابتی نیستم که بگم بیمه میشم.ولی به تازگی به این فهم رسیدم که بیمه اجتماعی چیز خوبی است!و نیازه بخشی از حقوقت به این بگذرهقبلا تو این سطح درک نبودم واقعا. میگفتم مگه من چقد حقوق میگیرم که بخشی شو بدم جای دیگه.رسیدن به جایگاه الان، مستلزم زمان بود. و قطعا گذروندن این شرایط که هرچقدر دلم میخواد خرج کنم. اونقد که بگم آخیش! سیر شدم. آخیش! دیگه حسرت ندارم. آخیش! حالا فکر فردا کنم.... + بعد تولد ۲۵ سالگی، اولین کاری که کردم، بیمه عمر بود.شبا میشستم فکر میکردم اگه اتفاقی بیفته، فلج بشم، اینا حتی پول ندارن برام ویلچر بخرن...چی کار کنم؟فهمیدم بیمه عمر، همین کارکردو داره. سالانه یه مبلغی میدی ، هم پس اند...
ادامه مطلب
دوستم تو دوره طلاق عاطفیه.منتظر یه اتفاقه که بزنه بیرون و تموم کنه. مثلا مچ پسره رو تو خیانت بگیره. تازه فهمیدم چرا انقد عصبی بود این همه سال و چیزی نمیگفت دختر سرزنده و شادی که باهم به ترک دیوار میخندیدیم یه لحظه بیکار پیداش نمیکردی، شده بود یه افسرده بی انگیزه که تنها مسافرتا و تفریحاتش بعد ازدواج، با خودم چن سال پیش بود.پسره یکی از خفن ترین مدیرای یه موسسه خصوصی بود که الان شده چس کارمند. از وضعیت مالی و تغییر ماشینش نگم... برگ و پرام ریخت وقتی شنیدم. بهش گفتم انقد سریع به طلاق فک نکن. مشاوره برو. گفت رفتیم و چیزی نشد. گفتم تعریف کن. فهمیدم مشاوره های بدی انتخاب میکرده که خودشون پایبند نمیشدن بهش. مشاوره خوب معرفی کردم و انداختمش تو مسیرمشاوره آخری که رفتن، گفته 8 مورد جدی دارن که اگه ...
ادامه مطلب
مغز آدما تو بچگی و جوونی ، متناسب با محیط ، هوشمندانه انتخاب میکنه چه واکنشی داشته باشه که همه چیز رو براش مناسبتر بکنه. و از زنجیره این واکنش ها رفتار ایجاد میشه و از ترکیب این رفتارها الگو ایجاد میشه. پیروی از این الگو طی سالیان طولانی براش طرحواره میسازه که تغییرش خیلی خیلی سخته. مثلا یکی تو بچگی اش اجازه بیان نظرات نداشته و دائم مجبور بوده بترسه از بیان عقیده اش. این بچه تو خونه ای که استبداد وجود داشته، باید روشی برای بقای خودش ایجاد میکرده. مثلا حرفاشو یواشکی به دوستش بگه. یا دفترچه مخفی داشته باشه یا هرچیزی. این بچه این روش رو خیلی زیرکانه و تمیز انجام میده. چون هوش و حواسش سرجاشه و نمیخواد نم پس بده و خطری تهدیدش کنه. این نوع برخورد تا 50 سالگی هم بنظر من جوابه. آدما میتونن رفتارا و...
ادامه مطلب
خدایا کمک کن از فشاری که توش گیر کردم، با طمانینه خارج بشم اگه امتحانه، درکش کنم. اگه تاوانه، تحملش کنم.اگه لطفه، روی قلبم بذارم. کمک کن بتونم که بی تو هیچ چیزی ممکن نیست... دلم آسودگی قبرو میخواد دلم تنهایی و پر کشیدن به سمت تو رو میخواد بغلم کن خدا متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. بخوانید...
ادامه مطلب
سه شنبه, ۷ تیر ۱۴۰۱، ۰۱:۵۸ ق.ظ همه دور و بریامون دارن پیر و فرتوت میشن هیچ کس ازدواج نمیکنه و هیچ بچه ای بدنیا نمیاد همه دارن پیردختر و پیرپسر میشن بدون اینکه ثمره خاصی از زندگی شون به دیگران برسه همه جا صدای درد و بیماریه صدای خنده و شادی و هیاهو نمیاد به تنگ اومدم دلم میخواد برم قبایل آفریقایی با اون سیاهپوستای آنگولایی برقصم و بیخودی شاد باشم بلکه یکم دلم تازه شه.... ۰۱/۰۴/۰۷ ۲۳ نمایش بخوانید...
ادامه مطلب
امروز جایی کامنتی میخوندم که از خاطرات به جا مونده ذهنش از سال 88 نوشته بود؛ اون موقع که 6 سالش بوده و همه چیزو خوب نمیفهمیده اما تصویر اون سالها تو ذهنش خط انداخته و با اینکه ربطی به قضایا نداشته ، چ...
ادامه مطلب
تمام مقاطع تحصیلیم،حول و حوش ساعت نه - ده ،از پنجره مدرسه، خیابونا رو نگاه میکردم و آرزو داشتم یه بار،جای اون آدما بیرون باشم...آزاد و رها،بدون اینکه کسی کاری بهم داشته باشه.امروز یه کار بانکی داشتم و از جلو مدرسه راهنمایی مون رد شدم و توش سرک کشیدم!حالا نه دانش آموز بودم ، نه معلم ،نه محصل، نه کارمند رسمی، نه زن بچه داری که پابند چیزی باشه که بخواد زود برگرده....
ادامه مطلب
یکی از چیزایی که خیلی آزارم میده و هنوز نتونستم درستش کنم، روایت "من گونه" نوشته هامه. یعنی نمیدونم فقط مختص نوشته هاست ، ولی چون نسبت به نوشته ها ارزیابی بیشتری دارم،میتونم اینو بگم. "من" تو نوشته ه...
ادامه مطلب
سال پیش دانشگاهی خیلی رومون فشار بود. فراتر از تمام بچه های پیش دانشگاهی دیگه چون ما مدرسه مونو تغییر داده بودیم و همه میگفتن شکست میخورین. دائم القا میکردن و ما مثل یه جنگجو ایستاده بودیم حتی بعضیا ا...
ادامه مطلب
امروز متوجه شدم تو بحثها دقیقا تا اونجایی پیش میرم که مرز احترام شکونده نشه احترام تو بحث یعنی چی؟ یعنی طرف از اینکه بفهمه حرفش اشتباه بوده ضایع نشه. یا یه جوری قضیه رو ماله بکشم که بگم هردوتامون درست...
ادامه مطلب
مامان و بابا تمام این سالا یه کاری کردن که وقتی نیستن,برادرام مث قحطی زده ها شروع میکنن به پختن غذاهای جدید و خلاقانه و چرب و پرادویه تا عقده ی تمام غذاهای رژیمی و بی مزه ی بیمارستانی و هویجی این ساله...
ادامه مطلب
دوست دارم برای تعطیلات برم شمال پیش عمه هام.ولی بابا میگه تنهایی نه.و سرسختانه مقاومت میکنه. دیروز به بابا گفتم تو همیشه زنده نیستی بهترین نوع تربیت اینه که بعد از مرگتم من همونی باشم که تو میخوایی نه اینکه احساس کنم تازه از قفس رها شدم و وقت شروع هرکاریه. امیدوارم این کارساز باشه و متوجه باشه همیشه به عملکرد من مسلط نیست و با این روش باعث میشه بعدها کاری کنم که حتی در شأن خودمم نباشه......
ادامه مطلب
بنظرم خیلی دور از ذهن نیست به اینجا برسم؛ یه ساز بگیرم دستم,کنار ایستگاه مترو پول جمع کنم... مگه اینا کی اند؟ اونی که نه تنها تو سطحی از رفاه بوده که بتونه یه ساز بخره,بلکه در سطح شعور و فرهنگی قرار داشته که هنر موسیقی رو یاد گرفته, و این ب احتمال زیاد نشئت گرفته از فرهنگ خانوادگی بوده و شایدم تحص...
ادامه مطلب
تا حالا به سبک کارای مهران مدیری دقت کردین؟ کلا بر پایه انتقاد ساخته شده. یعنی منتظره ببینه بقیه چی کار میکنن، با فراست و توجه اونا رو میگیره، کمی طنز ترکیبش میکنه و به مردم ارائه میده خواه مواد انتقادیش فرهنگ مردم باشه خواه مسئولین اصلا هم کاری نداره گفتنش تاثیری رو جامعه داره یا نه، انگار همون رسا...
ادامه مطلب
مامانبزرگم میگفت اون موقع ها رسم نبوده خیلی سر و صورتو ترتمیز کنن قبل ازدواج که هیچی,اصن حکم حرام داشت! یه بار وقت عروسی, هر سالم دم دمای عید مثلا,یه خانومی میومد تو محل,عروسای خونه, دور از چشم مادر شوهر, یواشکی میبردنش ته انباری,صورتاشونو بند می انداخت... عروسا یواشکی دوقرون از شوهرشون میگرفتن میدادن به خانوم. بعدم وقتی حضرت خانوم.میفهمید,قشقرق به پا می انداخت و خونه رو شر میکرد نمیدونم مادرشوهر بوده یا دیو دوسر آخه این چه رسمیه که عروس حتی اجازه تمیز کردن صورت خودشو نداشته به گمونم زیبایی از ابزار قدرت محسوب میشده و مادرشوهر اینطوری سعی میکرده قلم پای عروسو برای ابراز وجود و قدرتنمایی بشکونه... وحشی...
ادامه مطلب