پاییز و زمستون دبستان!

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
سوار سرویس میشدیم.
یه مینی بوس که نصف تهرانو میگشت و سه نفر مونده به آخر، منو میرسوند.
تنها چیزی که از اون روزا تو ذهنم باقی مونده، بوی دود و سردردهای همیشگیمه.
یه سیب داشتم که به سردردم غلبه کنم ؛ خیلی اثر نمیکرد. تنها کارکردش اشباع شدن من نسبت به سیب بود!
میرسیدم به مجتمع. ساعتی بود که به شمشادا آب میدادن.وقت تخیل بود و بازی...لفتش میدادم همین چند دیقه راهو...بعد اون همه دود، تصور میکردم تو یه باغ راه میرم که صدای نهر بزرگی طراوت میده به لحظه هام...لفتش میدادم...
خونه مون طبقه چهارم بود. عزا میگرفتم این طبقه ها رو...سفره وسط بود. مامان و داداش کوچیکه نصف یا همه ی غذاشونو خورده بودن که من میرسیدم.مدرسه ما به خاطر نماز دیرتر تعطیل میشد.
غذا رو که میخوردیم، کسی حال نداشت سفره رو جمع کنه! با همون خماری میخزیدیم سمت بخاری و زیر نور خورشید و گرمای بخاری میخوابیدیم و چه خواب چسبناکی...!
تا چهار پنج میخوابیدیم. همون موقع که اخبار جوانه ها شروع میشد. دفترکتابو پهن میکردم جلو تلویزیون و منتظر دیدن قطار تیتراژ میشدم...کارتونا و عمو پورنگ!
هرچقدر مشق نوشتم، نوشتم! باقیش میشد سنگ رو دوش تا موقع خواب که عملا ساعت یازده میشد.
روزا کوتاه، شب بلند و بی مصرف.
این چرخه هر روز تکرار میشد تا اون سال تحصیلی تموم بشه و عمر ما بگذره...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 11:34
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها