عشق سپهر

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

برق چشاش!

شیطنت نگاهش!

دویدن های کودکانه اش!

از همون روز اول،سپهر رو برام خواستنی کرده بود!

دلم میخواست بگیرم و ببوسمش ، ولی نمیشه جلو ده تا بچه دیگه که نقش مربی داری ، محبتتو نثار یک نفر کنی.

حتی توجه و لبخند هم ناعادلانه است. همه چیز باید بر اساس عملکردشون تقسیم بشه...

تو دلم مونده بود.

یه هفته ای نرفته بودم مهد. دلم برا سپهر لک زده بود.روز اول هفته بعد ، اون نیمد!

فرداش که تو کلاس پیش دبستانی مشغول بودم، از جلو در دستشویی رد میشدم و دیدمش...

داشت دستاشو برا نهار میشست.

برق چشاش ، نگاهمو سنجاق کرد سمتش!

دیدم برام دست تکون میده! بال دراوردم...

فرداش قبل نهار، تو اتاق دیدمش! دویدم سمتش گفتم کجا بودی سپهر! دلم برات تنگ شده بود...

ذوقمون به هم گره خورد! برام پشتک میزد! هنوز بچه های غیر نهاری تو اتاق بودن و نمیشد بوسش کنم!

مربی اومد گفت سپهر! تو که اینجایی.بدو برو نهار...

گفت نمیخورم.میخوام پیش دوستم بمونم. هرچی مربی به بچه ها نگاه میکرد، دوستی نمیدید!! گفت این چه صیغه ایه امروز!

به روی خودم نیاوردم! گفتم سپهر...آراد و باران دارن نهار میخورن! بدو برو...

حسرت بوسیدنش هنوزم به دلمه...

بچه ها،معصوم ترین و باوفاترین موجوداتن...

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 21:33