بودن و به چشم نیامدن

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

فکر کن مادر موسی توی دربار چه احساسی داشت...

وقتی بچه اش رو دست غریبه ها میدید و به سکوت اجباری محکوم بود...

وقتی به دید دایه ، کوتاه، بچه رو به دستش میسپردن و بعد....جدایی....

وقتی فریاد میشد و نمیتونست بغض فروخفته شو داد بزنه...

وقتی زن فرعون بچه رو درآغوش میکشید؛ نمیتونست بگه اینی که اینطور بو میکنی و به سینه ات میچسبونی، از گوشت و پوست منه...

این بچه مال منه که به خدا سپردمش و حالا به شما رسیده...

دوستش داشت و برای دوست داشتنش، باید سکوت میکرد

بودن اما به حساب نیومدن، درد کمی نیست

دردهایی که در آنی ، آدمو آتیش میزنن و یارای حرفی نیست...

 

 
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 17:47
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها