تنگنا

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

همه ی پستهای موضوع "مهد" ستون بغل، نگرش متفاوت من نسبت به جایی بود که توش قرار گرفته بودم

اما....

واقعیت چیز دیگه ای بود.

نگفتم تو اون خراب شده چی گذشت...

نگفتم چون نخواستم تصور خودمو خراب کنم.

چون دیدم گرچه این واقعیت عینی امروزه اما نباید تصورات ذهنمو دور از واقعیت بشمرم.

چون مفهومی که تو ذهنم بود، غیر طبیعی و فرا زمینی نبود که فراموشش کنم و نادیده بگیرم.

چرا باید شرایط رو میپذیرفتم؟؟

نگفتم بچه بیش فعالی رو تو اتاق حبس میکردن و جلو همه کتک زدن.

نگفتم به اندازه چس مثقال غذا میدادن و بچه ها رو گرسنه نگه میداشتن

نگفتم 20 تا بچه رو میکردن تو یه اتاق و هیچی دستشون نمیدادن تا سرگرم بشن یا حتی بازی کنن

نگفتم بچه های شیرخواره اونقدر گریه میکردن تا حلقشون خشک بشه

و حتی کسی نبود توی اتاق باشه تا بچه ها احساس تنهایی نکنن

نگفتم بوی شاش و شیر فضای اتاقو متعفن کرده بود

نگفتم مربی ها اونقدر درگیر بودن که بوی عرقشون حال آدمو بهم میزد

نگفتم موقع خواب، مثل زندان بچه ها رو ردیف میکردن و حتی اجازه ی تکون خوردن نمیدادن

نگفتم برای بیرون اومدن از اون خراب شده، دقیقه ها رو میشمردم.

نگفتم توی شیرخواره ،بچه ها ازم جدا نمیشدن چون امنیت رو از سگ های نگهبان مربی حس نمیکردن.

نگفتم پشت این همه واقعیت، له شدم و صدای شکستنمو شنیدم.

نگفتم برای این بحران با سه مشاور و متخصص مختلف کودک مشورت کردم و فهمیدم وضع بیشتر مهدها همینه.

مهد خوب و درجه یک تهران هم منِ بی تجربه لیسانسه رو استخدام نمیکنه

گفتن یا باید بپذیرم یا کنار بکشم.

پذیرفتن به معنای شکستن همه ارزشهام بود، همه ی دنیای کودکی که به خاطرش این کار رو دنبال کردم

کنار کشیدن هم به معنی بی تفاوتی و تسلیم به شرایط موجود

نگفتم تو چه دو راهی وحشتناکی گیر کردم و مستاصل زار زدم

نگفتم بعد از دو بحران بزرگ که مشاور گفت خوب مدیریتشون کردم و حالا باید زندگی مو از سر بگیرم، بحران سوم رو با فضای کار تجربه کردم

چیزی که میتونست دستمو بگیره تا بلند شم، همه ی بحرانهای مثلا مدیریت شده رو دوباره سرم آوار کرد.

نگفتم چون نخواستم نابود بشم.چون وقتی به چیزی بیشتر پر و بال بدی،بزرگتر جلوه میکنه

بچه ها، معصومانه ترین آرزوی من بودن ؛ نمیخواستم آخرین امیدمو از دست بدم...

منتظر شدم تا راهی پیدا کنم... یعنی باز هم صبر و صبر و صبر....
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 9:57
برچسب‌ها :