ambivalence

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

با بچه های سال پایینی برا انتخاب رشته و کنکورشون صحبت میکنم.

مشوش و گونه گون اند. از هر گرایشی حرف میزنیم, علاقه شونو ابراز میکنن. نمیدونن چی کار کنن. کشش و موانع وجودی شونو میشه به راحتی حس کرد؛این دوگانگی و شک حضور یا عدم حضور.

میدونن دوست ندارن و فایده نداره اما نمیخوان عقب بکشن چون کاری ندارن,چون منزوی شدنو در پی داره و نمیخوان,نمیتونن دوری رو بپذیرن.

پای هر رشته ای میاد,علاقه دارن!! 

میگم مگه میشه آدم انقدر ناآگاه به علایق باشه؟ مگه میشه همچین طیف گسترده؟

به این فکر میکنم اینها موقع انتخاب رشته کارشناسی هم همین روال رو داشتن. تازه اون موقع بی خبری از رشته ها و فضای جامعه شون بیشتر بوده...

به این فکر میکنم اومدنشون به ادبیات,همونقدر محتمل بوده که انتخاب ژئومورفولوژی و جغرافیا.من خوشخیال چهار سال با کسایی دمخور بودم که انتخاب زندگی شون دراین حد تخمی بوده.کسی که علقه و آگاهی به مسیرش نداره,چطور میتونه براش دل بسوزونه و پاش وایسه؟؟

یاد پارسال خودم میفتم,به اینکه چطور برای ارشد,به ادبیات کودک رسیدم از بین همه خواسته هام....

حالا بهشون حق میدم. ادبیات کودک هم برای من فقط یه دستاویز بود.برای اینکه خودمو به دانشگاه وصل کنم. وگرنه خودم میییییدونم ارزش چندانی نداره این رشته.نوپا و کم ارزشه دربرابر نیاز جامعه.کاری هم از پیش نمیبره.

آدم که گرفتار باشه,نگاه نمیکنه چی بالای چاه دست دراز میکنه برای کمک,فقط میخواد دستی بگیره و بالا بکشش...هرچی با هر شرایطی

نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 20:19
برچسب‌ها :